تبليغاتX
دکتررضابراهنی
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
شکستن در چهارده قطعه ي نو براي رؤيا و عروسي و مرگ


با چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد

با کودک آتش گرفته روي رود قدسي

در ايستگاه مرگ که اندام هاي مرا تنها تا بهار آينده مي خواهد

امروز در کمال شجاعت سپيده دم     باريد

با چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد

با جنگلي به شکل سازهاي بادي آتش که مي وَزَد

با دست هاي کاهگلي که از هند ، هند خجسته بر مي خيزد     فرياد مي زند

که من اگرچه همين نيز با

و خواب ايستاده که توفان     گنج نهفته را برساند به سطح آب

و در به روي پنجره      من خسته

ساحل از زير پاي زنان مي کشد عقب ، همه در دريا      و چادرها بر روي موج ها

هم خانه گاهي با کوسه ها در اصطبل هاي نهان در آبها

و نه همان که شايد را مي بينند و يکي از آن ها که مي جهد از روي من

مي گيرمش ببوسمش     مي خندد و غرق مي شود

و چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد

نه بي با      بي با نه      با بي نه با نه    با     با

 

دستي شبيه پنجره با رگ هاي توري  آوازي  از تو را که در پرنده

کشيده ي پرده بر چهره اي  که يشم شبکلاهش نيز

يک روز هم پدرم اين جا از روي برگ ها و برهنه بي آنکه با  بهشت

و ميوه محبوب دندان هايم     ماه    با گازها که من از رويش

و فوج هاي بوسه که بيگانه

و انساني با چشم هاي گالينگور

و گراور اقليدسي که از تنگه هاي تند        ببوسم گفتم

مثل شراع هيچ چيز

ساکت، دف از شکم عالم عبور کرد و مصر به اهرام گفت بلند

بيدي که روي سينه من طاس شد      و داغ مثل يخ

حالا اگر نبوسي ام        من در گذشته هم نبودم

دف ايستاده روي قله آن که بلندترين است

هرمس وَ صادقي انگشت هاي ارتجالي خود را  در هم تنيده اند در اطراف اين هِرَم

و ماه    با گازها که من از رويش

وقتي که او بشکه را با شمشيرش دو نيم کرد    من خواب بودم

ـ و يک درشکه با اسب هاي سبزش در سطر دوم اين شعر بر کناره ي ما ايستاده بود ـ

بيدار  هم  نشدم

در نيمي از بشکه يک عده مست تماشايم مي کردند

و نيمه ي ديگر ارکستر بود که ديوانه وار مثل موج به صخره در ابديت ، مکرر  مي کوفت

من خواب بودم     آن ها تماشايم مي کردند

بيدار هم نشدم

من بشکه ي دو نيم بودم

 

وقتي که برگ هاي علامت را بر روي خاک هاي ديوار غربال مي کردم گفتي بيا مرا ببوس

من لب نداشتم

برگشتم   ديوار نيمه تمام از چشمم بالا رفت

در پنجره    شب نام بود  ما مي دويديم

و ماه مثل شگردي به دور خود مي چرخيد

من با برادرم بودم و شما ؟ از يک هزاره ديگر بوديد     و با زبان پوپک ها با هم معاشقه مي کرديد

مهمان ها را بر بال خود سوار کرديم و در درونشان به گردش برديم

پدرم صد سال پيش مرد

صدسال ديگر من مرده ام       و مادرم هم مرده

دنيا عوض شده       نيويورک صد بار از نيويورک زمان ما بلند تر شده

در تبريز يک مورچه به سرعت بيمار مي دود

و مقبره مثل هميشه از شعرا خالي است

حالا بگو     نه ؟

از زير شبکلاه        چشمان شهريار شما را تشخيص مي دهد

مردي مرا  هماره  به بوي تو مي رَوانَد
زيباست فصل کبوتر به چابهار
قولنج کلمه ي پيچاپيچي است که در نخاع شعر به قنداق مي رسد
حالا نگو که شهر مرا آفتاب مي رَواند
يک زن نمي رَوانَد
مرا به او بخواهانيد        شخصا مرا نمي خواهد

گفت

تنگ شراب را ، مستي ابريشم  را ، ماهي نه متن چشم در زير پاي زن را

و در راه زعفران تندِ دويده بر آسمانِ بشقاب چينيِ کاشي را

بردار

و بيار

ـ او کيست آن که  اين ها را مي گويد

ـ او آن کسي است که اين ها را مي آوَراند

معناي آوَرندگيِ اين هاست 

 

تنها
طبلي که کاملا خالي باشد
و پوستش خشکيده باشد
و نا بينا  هم باشد
فرياد دارد
شش از هوا خالي کن تا فرياد باشي

حالا که روز و شبم در چراغ سرخ جهان مي دواني ام  ديوانه وار

مي آوراني ام در پيش خويش      و بعد از خويش مي رواني ام

ديگر چه چيز برايم مانده به جز اين که مي دواني ام ، مي آوراني ام  و مي رواني ام ؟

جز طبل سينه که چيزي برايم نمانده

حالا که حالا حالا حالا که 

يک عده آن حقيقت روشن را مي گويند

يک عده آن حقيقت نا گفته را  مي گويند

من آن حقيقت ناگفتني را مي گويم

اين را :

مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

چنان پرم از تو چنان پر که بيشتر شبيه شوخي زيبايي هستم

و عصر باز خانواده بينايي به خواستگاري ام آمد

وَ خواستگار ، جوان وَ شق و رق ، وَ گل به دست ، که من گفتم

شما که ريش مرا ديده ايد

وَ مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان وَ گفت چرا با جوان عاشق، شوخي ؟

وَ چادرش را به روي شانه اش انداخت وَ شربت و شيريني گرفت ، وَ لبخند زد

چنان پرم از تو که ديگر

وَ خواستگار بي مقدمه فرياد زد ، قلم وَ کارت بلانش وَ مهر !

وَ گريه کرد     دلم سوخت چون که عاشق بود

وَ مادرم گفت، مسئله پيچيده است، جهيزش حاضر نيست

برادر بزرگترش رفته هند که طوطي و  بودا بياورد

وَ خواستگار نامه ي از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر مي کرد

وَ عينک و، کلاه خود به سر داشت

وَ خواهر کوچکترم که از لاي پرده مي خنديد، چه ناز بود! هنوز سيم به دندان داشت

و صورت پدر خواستگار در آيينه، انعکاس عينک و ابرو بود

و چشم هايش را به صورت من بيچاره دوخته بود      وَ هيز بود

ومن بلند شدم،  اُريب  توي آينه رفتم

و از هزار بندر و درياچه عبور کردم

و بادبان هاي کشتي ها را به نام تو افراشتم

و رفتم از دکلي بالا ، نشستم آن سر

و بوي دريا مي آمد و عطر ناي نهنگان عاشق را نسيم مي آورد

و خواستگار که شکل بحر خزر بود پيش آمد، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت

و گريه کرد      و فرياد زد      شبيه من

پُرَم من از تو چنان پُر که ديگرم به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست

و رفت

و مادرم که چشم نامحرم را دور ديد، چادرش را برداشت

و روي عرشه ي کشتي به رقص در آمد

بقيه برگشتند 

من مي پرم نشستن من بر گل ، معنايي از عسل

و از ايلخچي تا عاشوراده تمامي جنگل وَ جاده و ساحل قورق  شده

وقتي که شيشه ماشين را پايين کشيده ايد وَ مي گوييد چقدر هوا گرم است!

ما نيش مي زنيم شما داد مي زنيد وَ دريا بي اعتنا به ساحل مي کوبد

هزاران کندو را امواج برده اند

پاهاي بچه ها و زن ها گاهي طعم مدفوع ما را دارند و شما آن را مي ليسيد

گاهي برادران من از شکم ماهي سفيد بيرون مي آيند

و مادران ما در آب هاي خزر خون مي خورند که اين بچه هاي ما کجا رفتند

من کارخانه پرنده اي از توليد به مصرف هستم

مدفوع ناب مرا بر سر سفره، عروس به داماد مي خوراند داماد به عروس و همه مي خندد

وقتي که من پرواز مي کنم مي خوابم آواز هم که مي خوانم مي خوابم

وقتي نشسته ام ، يا مي مکم يا نيش مي زنم يا دفع مي کنم

و آب  بحر خزر صد هزار کندو بالا رفت   همين ديشب

امشب هزاره هزارم زنبور است

دريا از نسل ما کوچک تر است

ديشب شما عروسي کرديد حالا بگيريد! من نيش مي زنم پاداش انگشت هاي عسل

آب را  و کافي را ترکيب مي کنند

گل مي چکد به روي نمي دانم

پس حاضري تو وَ ، تولد من در باران

پيش از تولد تو بود که من عاشق تو شدم

گل مي چکد

و از زمين پرتاب مي رود يا مي پرم

و عمه من از مفرغ و پاپيروس مي خوابد

از دوست داشتني تر از با نيست

خوردم به خواب دوش مرا خواب خورده اي گل مي چکد

حالا دو روز تربت من در راه  است

با آب کافي هم عاشق شدن را پريده بودم

غسل گنجشک با تگرگ روي تير چراغ برق

گل مي چکد ، کبوتر مي گويد يکشنبه ، يا يکشبه

با هم که دوست داشتني تر از از نيست

وقتي مرا به سمرقند هم نخواهد برد

حالا ديگر بلند شو برويم وقت خوابيدن است

حالا که وقت نداريم سال آينده مي خوابيم

و حالا مادر مرا  مي زايد

و صورت مثالي لجن از بيضه هايم آويزان است

حالا که وقت نداريم سال آينده به دنيا مي آييم

شش روز مانده به پايان  برج بلدرچين

و شب پره از شب به روي پله شب ديگر پريد که گفتند شب پره

و مفرغ و پاپيروس در عمه زار صبح سمرقند

وقتي کنيزک را آماده مي کنند تا مولوي وَ طوطي و  تاجر ، همراه ني بعد از نماز دست بيفشانند 

نترسيد برقصيد  من هم کنار شما خواهم رقصيد حالا مرا بسازيد

من ساخته شدني هستم


من را بياوران

من را بخوابان

بر روي جاده ابريشم وَ در کنار حفره گنجشکي

لالايي لله از لب هايت اين پيرمرد جوان را به خُرناسه ابدي مي بَرَد يا مي بَرانَد

خرناسه در قلمرو خرسي نيست در قلمرو انسان است

موهاي تو در تارهاي حنجره ام گير کرده اند    از خواب مي پراني ام

حالا مرا دوباره بخوابان

در زير آفتاب بخوابان

از ديگران جدا بخوابان       تنها بخوابان

ودر کنار حفره گنجشکي بخوابان

و در بهار بخوابان

از پشت سر بيا و ، نگاهم کن     وَ روز و شب نگرانم باش    آن گاه

بي دغدغه مرا بميران    اين جا    همين جا

من اهل هند رفتن و اين حرف ها نيستم تو هند را بياور اين جا همين جا

و در بهار      و در کنار حفره گنجشکي

وقتي که بوي نيمروي تو مي پيچد

و پارچ آب از يخ تازه شبنم مي گيرد

اين جا     آري همين جا مرا بخوابان

رفتم که رفتن من عين رفتن من باشد

و فرق داشته باشد با رفتن آنديگران

حالا تو فرق روح مرا با ناخن هايت واکُن

من عاشق فرق سرم

و پارچ آب را بر خاک تازه بريزان    مي بينم    تو را هم مي بينم

آن سو ترک کنار درخت ايستاده ي    و مي درخشي در اشک

و بازگشت من است اين به سوي بي بازگشتگي

ديگر نياوَرانَدَم او سوي تو

من را بخوابان

آيينه را هم بر روي من بخوابان

اِغماي آن سوي مردن چقدر جزء به جزيي شدن دارد!

حالا من از تو مي رَوَم و تو مي رَواني ام

از هرچه از ، از هرچه با ، از هرچه گرچه ، تو مي رَواني ام

تقسيم من به سوي نيست شدن مثل خواب زبان که در سکوت صداهاست

حالا به روز حالا به شب حالا به هرچه شب و روز

و بيست و چار ساعت من يک جا تمام شد

حالا من مي تراوم دستي مرا به سوي هيچ چيز مي تراواند

تکرار مي شوند صداهاي خيس تراوش

حالا کسي مرا مي شاشد بر کهکشان

شاشي که از تراوش من پاشيده شادا که کهکشان

من را بخوابان

من را بياوران

من مثل شعر تقطيع مي شوم سوي پرنده هاي تطبيقي

من هيچ چيز را به سوي هيچ در آواز     هيچ

زنبيلي از زبانه زيبايي در کنج حفره گنجشکي      وَ هيچ

استخري از طراوت پاشيدن در شيشه شکسته

حالا ببين چقدر گمشدنم را خميده ام

مي آوَرانَدَم اکنون به سوي خويش

صافم به شکل ليس که بي حس مي آورانَدَم

و ذره مرا در ذره هاي آنديگران فرو کرده حتا خود او هم اين را مي گويانَد

از گه گذشته ام حالا به سوي آن چه لجن رابه شکل رنگ به خورشيدمي کشاند،خوابيده ام

حالا تو هرچه هستي من آن هستم      من را بخوابانَم

و اين لحاف آينه را هم به روي من بخوابان

و ناگهان صداي گفتن او مي آيد    و مرا مي گويانَد

اين چيزها را که حالا گفتم مي گويانَد

آن را که آوَرانده، مي گويانَد

او کيست؟      آن کسي که مرا مي گويانَد؟

من را بخوابان       من را بياوَران و بخوابان

و حالا     بي بازگشتگي ام را     کامل کن     ديگر نياوَران     خوابيده ام

اي آوَرانَنده ! اي آوَرانَندگي     من را     ديگر نياوَران !

+ رضابراهنی